سفارش تبلیغ
صبا

                          


  -سلام؛این اولین قدم من تو دنیای مجازیه! همه ما تو اولین قدممون اولا خیلی عالی راه نمیریم، ثانیا به تشویق(در اینجا نظرات ارزشمند شما!) نیاز داریم تا از حرکت نایستیم!
-این مطلبو در مورد اردوی جهادی که تابستان رفته بودم نوشتم. یه کم دیر شد ولی ...!
 
-اثر جدید سامی یوسف به زبان فارسی+فایل صوتی
-بازدیدکنندگان بالاترین از کجا هستند؟+نمودار
-عکس/ محلی برای چسباندن آدامس!

اگه یه روزی خسته بشی ازدود ودم شهر، خسته بشی از نگاه های پر حرف مردم ، خسته بشی از سفره های رنگارنگ وبی هیچ رنگی ازخدا ، خسته بشی از خونه های سنگی، حتی ازفرش های قرمز زیر پات یعنی دلت دوباره هوای روستا کرده.

هوس اردوهای جهادی . وقتی با مینی بوس فاصله ی محل اسکان رو طی می کنی و بچه های قد و نیم قد دختر و پسر با لباسهای خاکی ، با چشمانی بی قرار ، بی هیچ قیدی از پوشیدن کفش و دمپایی ، با شنیدن صدای بوق دنبال مینی بوس میدون ، وقتی صبح برای شروع کلاس جمعیتی از بچه ها رو می بینی که حداقل ساعتی زودتر از تو به شوق دیدن تو اومدن و تو باید به اونها بخندی چون اونها بی هیچ دلیلی می خندن! غذاشون نون و آبه و می خندن ، سرکلاس مداد رنگی و کاغذ ندارن و می خندن ، به غلط های بی انتهای املاشون می خندن ، به کاردستی ساده ی کاغذی تو می خندن ، از تنبیه های معلم مردشون میگن ومی خندن....

وقتی ظهر ها باگریه میرن خونه وبعدازظهر ها به عشق خوندن شعرهای تو زیر گرمای آفتاب خواب رو بر خودشون حروم میدونن تاروی میزونیمکت هایی بشینن که روزی از ترس آقا معلم جرات بلند شدن از اونها رو نداشتن.

شب نشینی شبها با بچه ها توی محل اسکان رو پتویی که شاید اونقدر هم تمیز نباشه ، رفت و آمد سوسک ها و حتی اونقدر هم مهم میشی که عقرب ها هم برای دیدنت سری به محل اسکان می زنند! دعوای سر شستن ظرف ها ، نوبت گرفتن برای حمام آب سرد ، خوردن غذای مورد علاقه ات یعنی نون وپنیر وخربزه! نه فکرنکن تنوع نداشتیم گاهی هم نون وپنیر وطالبی!

صفا وسادگی اهالی روستا ، محبت بی دریغشون به ما ، دستهای پینه بستشون ، صورتهای سوخته زیر نور آفتاب ، چشمهای خسته وبی رمق از کار و لبخندی که هیچ وقت با این همه سختی معنای اونو نفهمیدیم. اونجا دیگه لازم نبود چادرت رو جمع کنی تاخاکی نشه چون همه خاکی بودن وما به خاکی شدن چادرمون  توجهی نداشتیم. لازم نبود حرف های قلمبه سلمبه بزنی تا همه تو رو قبول کنن و جلوت خم وراست بشن، اونجا اهالی برای یاد گرفتن یه آیه قرآن برای یه عمر تو رو با دعاشون بیمه میکنن. خبری هم از نسکافه وقهوه نوشیدنی نبود چای توی استکان کمر باریک.

شبها زیر نور ستاره ها می دیدم نماز شب خوندن بچه ها وحسرت می خوردم، می شنیدم ضجه های شبانه وحسرت می خوردم، می دیدم مناجات امیرالمومنین خوندن ها وحسرت می خوردم، می دیدم کسانی رو که غذای شبشون رونمی خوردنو سحر با خوردن اون روزه می گرفتن....

اونجا همه بنده های ناب وناز خدا بودن که ما رو اشتباهی با اونها برده بودن. اونجا دیدم چه قدر عقبم، اونجا دیدم چند تا نماز شب بدهکارم، دیدم چندتا معذرت خواهی بدهکارم دیدم وحس کردم فاصله ی بین من و...

خداوند تو نزدیکتر از رگ گردنی ومن...

اللهم ارزقنا جهاد فی سبیلک.






نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 89 آبان 13 توسط خانم حق جو